نوشته شده توسط : ساسان.ع دي جي ال تن

حوا در باغ عدن قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت :این سیب را بخور

حوا درسش را از خداوند آموخته بود. پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد : این سیب را بخور تا براي شوهرت زیباتر بشوي.

حوا پاسخ داد : نیازی بهش ندارم. او که جز من کسی را ندارد!

مار خندید : البته که دارد.

حوا باور نمی کرد.

مار او را به بالاي یک تپه برد. به کنار چاهی! سپس گفت : معشوقه آدم آن پایین است. آدم او را در آنجا مخفی کرده. است. نگاه کن.

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی که مار به او پیشنهاد کرده بود را خورد



:: برچسب‌ها: حوا در باغ عدن قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت :این سیب را بخور حوا درسش را از خداوند آموخته بود , پس امتناع کرد , مار اصرار کرد : این سیب را بخور تا براي شوهرت زیباتر بشوي , حوا پاسخ داد : نیازی بهش ندارم , او که جز من کسی را ندارد! مار خندید : البته که دارد , حوا باور نمی کرد , مار او را به بالاي یک تپه برد , به کنار چاهی! سپس گفت : معشوقه آدم آن پایین است , آدم او را در آنجا مخفی کرده , است , نگاه کن , حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی که مار به او پیشنهاد کرده بود را خورد ,
:: بازدید از این مطلب : 539
|
امتیاز مطلب : 28
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
تاریخ انتشار : دو شنبه 3 بهمن 1390 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد